ماه هم آمده بود نزدیك زمین
فایده ایی نداشت
درست حس می كردم همه چیز از دست رفته
و فرصتی هم برای جبران باقی نیست
خیلی گریه كردم
بی فایده
ماه هم آمد سرك كشید
نتوانست كاری كند
خسته شد
رفت پی كار خودش
دورغكی نور پاشید ...
ویرایش شده در - ساعت -
تبلیغات ماه ...
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 25 خرداد 1388 و ساعت 09:33 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - یه دختره ...
اینجا یه دختره هست كه خیلی خسته ست ؛
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 25 خرداد 1388 و ساعت 09:29 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - پوچی ...
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 25 خرداد 1388 و ساعت 09:25 ق.ظ ویرایش شده در دوشنبه 25 خرداد 1388 ساعت 09:41 ق.ظ هوایی ...
بگذار ساده بگویم
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 25 خرداد 1388 و ساعت 09:24 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - من هنوز زنده ام ...
من هنوز زنده ام
دورباره ...
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 25 خرداد 1388 و ساعت 09:21 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - رسیدن؟؟؟ ...
بیشتر از این حرفا ناراحت 185 صفحه ای ام كه
الكی پرینت گرفتم ، |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 18 آذر 1387 و ساعت 09:26 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - این را بفهم..... ...
این را بفهم برای من اینجا ماندن سخت شده ، من شباهت و تفاوت این ها را نمی فهمم من فاصله ام تا قهرمانم را با اشك پر كرده ام و نمی توانم شباهتم را در یابم با این نوشته ها با این كاغذهایی كه زیر دستم خیس می شوند این را بفهم اینجا زندگی سخت شده انگار دیوی ست این حوالی ترسم برداشته است نمی توانم درست راه بروم ، درست حرف بزنم ، درست زندگی كنم این را بفهم ! من از یاد برده ام ، از یاد برده ام ، خودم را و اینكه پیش از این چگونه نفس می كشیدم بی آنكه از یادت برده باشم ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در شنبه 9 آذر 1387 و ساعت 09:51 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - کابوس ...
من اینجا دارد خوابم می برد
نگاه كن ! انتظار پوچم به انتهایش رسید و حالا قرار است كابوس ببینم فریاد بزن فریاد نگذار كابوس ! من از این كابوس ها می ترسم كمكم كن ! نگذار ... من دارد خوابم میبرد ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در شنبه 9 آذر 1387 و ساعت 09:50 ب.ظ ویرایش شده در پنجشنبه 17 بهمن 1387 ساعت 12:16 ب.ظ هوم................ ...
هوم !
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در شنبه 9 آذر 1387 و ساعت 09:48 ب.ظ ویرایش شده در دوشنبه 25 خرداد 1388 ساعت 09:31 ق.ظ ما ...
ما یك نفر بودیم ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 20 آبان 1387 و ساعت 02:50 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - کوچه ...
هی كه چقدر بی قراری می كند این كوچه چه بی قراری می كند این بغض چه بی قراری می كند این دل تمام این سال و ماه انگار منتظر آمدن كسی باشند و ... نیامدن ! چه بی قراری می كند این كوچه تمام این روزها پنجره ها در انتظار باران خمیازه می كشیدند و باز فردا ! همین دیروز كفشهایم خودشان راه افتاده بودند سمت اول كوچه ، سراغ آمدنت را بگیرند ؛ من هم پاپرهنه در خیابان به دنبالشان می دویدم ، از آنها خواستم كه اینقدر سر به هوا نباشند ، گفتمشان كه تو نمی آیی ! باید كمی صبوری كنند ؛ با هم باز می گشتیم سمت خانه ؛ درست نمی دانم ، اما انگار پاییز آمده بود ؛ انگار آسمان هم باریده باشد ، زمین خیس ِ خیس بود ... ما آرام ، آرام آمدیم سمت همان یاسهای آشفته ... اما انگار یاسی نبوده باشد ؛ انگار آسمان باریده باشد ؛ زمین خیس ِ خیس بود ؛ انگار پاییز آمده باشد . و ما باز می گشتیم ؛ بی هیچ نشانی از جای پایی ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 20 آبان 1387 و ساعت 02:19 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - خیلی دور ...
دوستهای قدیمی فرصتهای از دست رفته خاطراتی كه حالا دیگر زیر غبارها مدفون شده اند و من ! منی كه دور شده ام ... خیلی دور ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 20 آبان 1387 و ساعت 02:07 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - ماندن و رفتن ...
نمیدانم چه حالت است. چیزی بین خواستن و نخواستن. حالتی میان رفتن و ماندن. حیرتی میان حمله و گریز. و وحشتی میان من و زمان... تو مرا می فهمی. این طور نیست؟ . مهاجر!. تو هم روزی حالتی داشتی میان ماندن و رفتن. و رفتن را برگزیدی. زیرا سرنوشت تو آن را رقم زده بود. و من اكنون مانده ام میان ماندن و سرنوشت... آهای مهاجر! امشب را تنهایم نگذار. شاید دیگر شبی این چنین برای « دیدن » و « بودن » نیابی. فرصت غنیمت شمار. مهتاب را گفته ام دیگر سراغی از صبح نگیرد... جیرجیرک ها را گفته ام خستگی ناپذیر صدا زنند تا صبح را گمان سحر به سر نزند... حتی خورشید را هم پشت دروازه های شهر به انتظار فراخوانده ام تا شاید - و تنها «شاید» - كمی بیشتر - و تنها «کمی» بیشتر - حضورت را « تصور» کنم. آری!. تصور!. مگر حضور تو غیر از آن بود که تنها به یک چشم به هم زدن مرا بیش مهلت نداد. و تنها این تصور من بود که در پشت سیاهی چشمهایم بر پرده ی انتظار نقش بست... شاید صبر را زمزمه کنم. شاید بگویم. و شاید فریاد کنم. خش خش برگهای خشک خزان دیده در زیر قدم های خشک و باد خشمگین پائیزی حکایتی است پایان ناپذیر که تا دنیا دنیاست آن را در زیر پای خود احساس خواهم کرد... حکایتی اما نه همچون حکایت های شنیدنی. این بار این حکایتی است ناشنیدنی. و تو تنها صدای ورق خوردن صفحات سفید آن را نظاره گری |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 05:18 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - نمی دانم چه حالت است ...
نمی دانم چه حالت است حالتی میان بودن و نبودن ، خواستن و نخواستن ، ماندن و رفتن حیرتی میان حمله و گریز، سردگمی میان من و زمان گویا زمان مرا بلعیده است . حسی غریبست . فریاد یا سکوت؟ نه !!گریزی نیست از فوران گداخته ها ی آتشفشان این دل بی سامان هم سکوت، فتوای گریز. استخوان در گلو به خیالم زنجیر علایق را گسستم اما ندانستم هر چه از خود بگذرم
ریشه هایم در خاک بیشتر می شود های زمین اگر از آن توام چرا مرا می رانی ؟ و اگر به تو تعلق ندارم پس چرا مرا رهای نمی کنی ؟ چه برزخی است میان من و زمین و آسمان و زمان کجاست همرهی که خیمه از این خاک برکنم؟ با تو ام ! تو مرا می فهمی ؟ یا مرا
محکوم می کنی به سرنوشت؟ به کجا می کشیم ؟ دیگر تابی نمانده است . رحم کن اصلا مرا چه به افلاک ؟ راست می گویی! منی که در معادلات روزمره ام گره خورده ام به دنبال جایگاه خود در
هستی می گردم ! ه ه ه آخر مرا چه به این حرفها ! زین پس به آفتاب می گویم بلند به همه سلام کند به گنجشها می گویم مترسکها را از خاک در بیاورند و با آسمان آشنا
کنند. دریا می شوم آری . دریا می شوم . دریا بخارم آسمان می گردد به زیرم هم زمین، باشد حال هم از آن زمینم هم از آن آسمان آری جاری می شوم |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 05:17 ب.ظ ویرایش شده در سه شنبه 7 آبان 1387 ساعت 05:29 ب.ظ دیروزها ...
دیروزها کسی را دوست می داشتی این روزها دلتنگی این روزها تنهایی تمام عمر ما به همین سادگی گذشت . |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در پنجشنبه 2 آبان 1387 و ساعت 05:52 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - دل ...
نیستش نمی دونم کجاست چه می کنه ولی می دونم که ندارمش هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم نمی خواستم که تو رو تو گم ترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم هنوزم دوست دارم آخه تو هول و لای پریشونیهام تو رو نداشتم تو گیرو داره ای بابا دل تو هیچ حاله و خوش ای بی مروت دیگه دلی میمونه که جون دل کبوتر بتابه که با شما از جون زندگیش بگه بگه که هنوز زندست اگه صدا صدای منه نفس اگه نفس تو بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل دیگه دل نیست دیگه دل نمیشه نه دیگه این واسه ما دل نمیشه |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در پنجشنبه 2 آبان 1387 و ساعت 05:42 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - رفت و گذشت ... حرف من ,
آب ازآب تکان نخورد نه دیدی و نه دیده شدی رفت و گذشت بی نگاهی که بوی مهربانی دهد قافل از اینکه همن نزدیکی ها از آب آبی تر است دلی که می میرد برای لحن مهربان او لحنی شبیه مریمی های پر پر امشب هم مثل همیشست آره باز سر میزند تنهایی آره از دوباره می آید دلتگی با ندیدنش چه می کنی هراسی ندارم باهاش رفیقم این روزها |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در سه شنبه 29 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - شکلات ... حرف من ,
تقدیم به او ............... با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم اونم بچه بود سرم رو بالا کردم سرش رو بالا دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟؟؟ گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تاپس از مرگ گفتم نه نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجا که همه دویاره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم باهم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم خندیدم و گفتم توبراش تا هرجا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی ذارم نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت بیا بره دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات هریار که همدیگرو میبینیم یه شکلات ماله تو یکی ماله من باشه ؟ گفتم باشه هرباریه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات می ذاشت تو دست من باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتم رو باز می کردم میذاشتم تو دهنم و تندو تند می مکیدم می گفت شکمو تو دوست شکمو منی و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ می گفتم بوخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمیخورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چی کار می کنی ؟ می گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با هم دوست هستیم و من شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته اون آمده امشب که خدا حافظی کنه می خواد بره ،بره اون دور دورا می گه می رم اما زود بر می گردم من که می دونم می ره ولی بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این بره خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات اوسه صندوق کوچیکت یادش رفته بود صندوقی داره واسه شکلاتاش هردو تا رو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چه کار می کنه |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در چهارشنبه 23 مرداد 1387 و ساعت 02:08 ق.ظ ویرایش شده در چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 01:08 ق.ظ سهراب ... حرف من ,
دلم گرفته
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در چهارشنبه 23 مرداد 1387 و ساعت 02:08 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - بازگشت ... حرف من ,
دوستان سلام من مدتی بود که نوشتن رو کنار گذاشته بودم و دیگه نمی خواستم تو این وب لاگ چیزی بنویسم اما خاطرات خوبی که برام داشته رو نمی تونم فراموش کنم تصمیم گرفتم دوباره بنویسم به زودی با مطالب جدید میام پیشتون پس تا بعد ....... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در شنبه 14 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - نگاه تازه ... حرف من ,
NEGAHE TAZE-
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه. مثل وقت هایی که ... زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه.... امروز تمام چیزها و آدمهای دور و برت رو خوب ببین... زندگی خیلی طولانی نیست |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در چهارشنبه 21 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - پاییز ... حرف من ,
دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده ، نفسهای عاشقانه ام را به شماره انداخته .
پاییز فصل غصه های فراموش شده است . گذشته های خاكستری و بوی خاكهای نرم كوچه هنگام ریزش قطرات درشت و نجیب باران بوی چای داغ عصرهای آبان و ... چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر بارانهای پر صدا ی شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه كنم .|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ ویرایش شده در دوشنبه 12 آذر 1386 ساعت 02:12 ق.ظ زندگی ... حرف من ,
زندگی را باید با تو آغاز نمود
شعر احساس صمیمیت را هر كجا باشد باید با تو آغاز نمود شاید آن لحظه دیدار نخست راز خشبختی بود راز خشبختی من در نگاه تو دریغ راز تلخی است كه من می دانم ای صمیمانه ترین واژه عشق ، شعر غمگین مرا باور كن دعوت دست مرا پاسخ باش من پس از آن همه عمر در گذر گاه بهار عاشقانه خواندم دوستت می دارم آه اگر قلب تو باور نكند عشق مرا دل من خواهد مرد پس از آن من عزادار دل مرده خویش خواهم بود ای پاك ترین سوره عشق آه ای تو ای بپذیر عشق مرا
|+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ ویرایش شده در دوشنبه 12 آذر 1386 ساعت 12:12 ب.ظ سکوت سرد ... حرف من ,
تو را گم كرده ام امروز و حا لا لحظه های من گرفتاری سكوتی سرد و سنگینند و چشمانم كه تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم كجا ماندی كه من بی تو ، هزاران بار در هر لحظه می میرم ... |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - آوار ... حرف من ,
این دیوار اگر آوار بشود تو از كنارش می گذری ؟؟ ****** این درخت اگر حرف بزند تو به حرفهایش گوش می دهی؟ ***** این جاده اگر راه را به تو نشان دهد آیا با او همراه می شوی ؟ نه دروغ است تو عاقل تر از این حرفها هستی كه به من دیوانه گوش بدهی |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط ری را در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - نوشته های پیشین
+ ماه + یه دختره + پوچی + هوایی + من هنوز زنده ام + رسیدن؟؟؟ + این را بفهم..... + کابوس + هوم................ + ما + کوچه + خیلی دور + ماندن و رفتن + نمی دانم چه حالت است + دیروزها صفحات : 1 2 3 4 5 6 |